خرید بک لینک

میدانی؟ من به خودم رسیدن را دوست دارم. اینکه صبح که از خواب بیدار میشوم، بساط چای

را آمادہ کنم و قبل از گشودن چشم ھایت بروم جلوی آینه ی قاب طلایی و ابروھای ھمیشه

قهوه ای ام را بیارایم. مو ھایم را کنار و روی پیشانی ام رھا کنم. لبخند بیندازم به صورتم و کمی

ھم سرخاب و سفیداب قاطی کنم به نقاشی ِ خدا. لباس ھای رنگارنگ ِ زنانه بپوشم و خندہ ھای

سرخوشانه ی صبحگاھی ام، سر شوق بیاورد تو و زندگی دو نفرہ ـمان را. اما گاھی حق بدہ

وقتی که بیدار میشوی چایت به راہ نباشد، ابروھایم قهوه ای نباشد و زیرش شلوغ شدہ باشد.

موھایم مثل شانه نکردہ ھا باشد و اصلا خودم ھپلی شدہ باشم.

حق بدہ که بخواھم روزھایی از ماہ را برای خودم باشم. به خودم نرسم، به تو نرسم، به

زندگی ـمان مثل ھمیشه نرسم و دلم قرص باشد که تو مرا برای خودم میخواهی نه دست

و پاھای تراشیدہ ی زنانه ام. نه ابروھای قهوه ای و موھای آراسته ام. بگذار باور کنم

که حق دارم که دلم بگیرد و نخندم و تو بخندی و به شوقم آوری. بگذار باور کنم من ھم در این

زندگی، این حق را دارم که روزھایی برای خودم باشم، بدون آن که نگران این باشم که خسته

میشوی، که دخترھای خوشحال تر از الان ِ من دور و برت ھستند و دلم محکم باشد به اینکه

یکی مرا ھر جور که باشم میخواهد. بگذار دلم قرص باشد به ھمیشگی بودنت جناب ِ جان...

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:51&nbsp توسط بانو |

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:53

صفحه بندی