خرید بک لینک

اینکار رو نکن دختر جان

بخدا دشمن خونیت میشن

نکن مامان جان نکن

اینکار رو نکن ....

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 4:42

نامه به کودکی که نباید زاده میشد

کاش هرگز به دنیا نمی آمدی

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 4:42

آنقدر درگیر من بوده ای ، که بعد از رفتنم باید تا آخر عمر تظاهر کنی عاشقِ کسانِ دیگر - ی ، تظاهر کنی که عاشق من شدنت اشتباه بوده تظاهر کنی که من لیاقتِ عشق تو را نداشتم و به دروغ بگویی من دروغ میگفتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 4:42

در کودکی عاشق بادکنک بودم امکان نداشت با پدر و مادرم به سوپر مارکت بروم و برای بادکنک پا زمین نکوبم اولین بادکنکی که داشتم را همان روز اول در دست هایم گرفتم و محکم بغلش کردم... ولی ترکید... فهمیدم همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: چهارشنبه 28 فروردين 1398 ساعت: 4:42

 یک آدم بزرگ که بچه شده... قهر میکند...خشن است و سخت... سنگین می شود و بی حوصله...آدم ازت می ترسد و فکر میکند دیگر رابطه اش با تو تمام شده....آنقدر محکم ادامه میدهی که آدم بیقراری و بیتابی را رد میکند و باورش میشود دیگر نیستی...آن وقت انگار خیالت راحت شود که تنبیه به حد کفایت شده، تمام میکنی ماجرا را...همیشه جوری سخت میگیری به آدم که ندیده هم جای ضربات تازیانه را حس میکند...گذاشتم پای احوال جدید، که در دلت دادگاهی برگزار کردی بی حضور دو طرف و متهم را کردی مجرم و یک تنه حکم صادر کردی و بعد لباس قاضی درآوردی و به پوشش مامور اجرای حکم درآمدی...گذاشتم پای نازکی دلت در این حال، که اینقدر سخت دل شدی...+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 9:29&nbsp توسط بانو  |  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:35

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد :

پسرم ، مادر بزرگت اجازه نداد با پدرت ازدواج کنم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 11:22&nbsp توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:35

راستش شبايی كه خيلی دلم مي گرفت به خودم می گفتم اگه الان كسی تو زندگيم بود، مجبور نبودم زانوهامو بغل كنم يا رو تختم بيفتم و پتو رو بكشم رو سرم و تنهايی بغض كنم! اولين بار كه وارد رابطه شدم وقتی يه شب غم تو وجودم دوييد، زودتر از هرشب گفتم «شب بخير» اما متوجه نشد. از صدام نفهميد. حس نكرد آدم هميشه نيستم و بغضی كه محكم قورت دادمو نديد .. فهميدم سهم ما آدمای احساساتی هميشه تنهاييه و اين تنهايی ربطی به بود و نبود آدمهای اطرافمون نداره! * بعدترها با خودم كنار اومدم، درك كردم كه عشق اولويت اول هيچ مردی نيست و ما زن ها بايد اينو بپذيريم! درك كردم كه ما زن های احساساتی مسكن های خوبی برای مردمون ميشيم اما هميشه بايد تنهايی قدم بزنيم، تنهايی گريه كنيم و تنهايی مشكلاتمون و حل كنيم! درك كردم كه برای منطقی بودن حتی در كنار كسی كه روحمو ميشناسه بايد احساساتمو دفن كنم تا رابطم صدمه ايی نبينه .. ما زن های احساساتی دچار يك تنهايی عميقيم كه هيچ بوسه و آغوشی قادر به پر كردنش نيست! + نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۶ساعت 10:32&nbsp توسط بانو | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:53

به خیالم هیچ فاحشه ایی از اول فاحشه نبوده است . به خیالم از اول ماجرا خواهان خوب زندگی کردن بوده ،از اول راه خواسته به هر قیمتی وفادار باشد و در بند خواستن های یک مرد . همین فاحشه ایی که امروز مورد اتهام جامعه قرار گرفته یک روزی و یک جایی میان های و هوی زمانه مردش را گم کرده تلاشش برای یافتن او همچنان بی نتیجه مانده اما همچنان خواسته که خوب زندگی کند در طی مسیر خوب زندگی کردنش آدمهای سر راهش را محک زده ، تنها مانده ، درد کشیده، اشتباه کرده، آسیب دیده، گاهی هم خوشحال بوده ، بار زندگی اش را تنها به دوش کشیده ، گیر عوضی ها افتاده و گرفتارشان شده اما درست در لحظه ایی که باید خودش را نجات داده در ادامه همه این روزهای خوب و بد گوشه گیر شده و در دلش را به روی همه بسته اما در یک شب گرم تابستانی دلش به دل کسی گره خورده با تمام بی انگیزگی و گرفتاریهایش عاشق شده پس از این عشق بزرگ چهار چنگولی چسبیده به زندگی اش همه تلاشش را کرده تا خوب زندگی کند.و تا حدی موفق هم شده حالا اینکه چرا این بار هم زندگی اش با کسی که با وسواس انتخابش کرده به سر انجام نمی رسد را هیچکس نمی داند شاید سایه هیولای گذشته اش نگذاشته که همه چیز خوب پیش برود او فقط خودش می داند که چرا ؟؟؟؟ حالا اینکه چرا او خودش خواسته عشق دروغین را هر لحظه در آغوش مردان هوسباز تجربه کند را هم کسی نمی داند او فقط خودش می داند چراادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:53

میدانی؟ من به خودم رسیدن را دوست دارم. اینکه صبح که از خواب بیدار میشوم، بساط چای را آمادہ کنم و قبل از گشودن چشم ھایت بروم جلوی آینه ی قاب طلایی و ابروھای ھمیشه قهوه ای ام را بیارایم. مو ھایم را کنار و روی پیشانی ام رھا کنم. لبخند بیندازم به صورتم و کمی ھم سرخاب و سفیداب قاطی کنم به نقاشی ِ خدا. لباس ھای رنگارنگ ِ زنانه بپوشم و خندہ ھای سرخوشانه ی صبحگاھی ام، سر شوق بیاورد تو و زندگی دو نفرہ ـمان را. اما گاھی حق بدہ وقتی که بیدار میشوی چایت به راہ نباشد، ابروھایم قهوه ای نباشد و زیرش شلوغ شدہ باشد. موھایم مثل شانه نکردہ ھا باشد و اصلا خودم ھپلی شدہ باشم. حق بدہ که بخواھم روزھایی از ماہ را برای خودم باشم. به خودم نرسم، به تو نرسم، به زندگی ـمان مثل ھمیشه نرسم و دلم قرص باشد که تو مرا برای خودم میخواهی نه دست و پاھای تراشیدہ ی زنانه ام. نه ابروھای قهوه ای و موھای آراسته ام. بگذار باور کنم که حق دارم که دلم بگیرد و نخندم و تو بخندی و به شوقم آوری. بگذار باور کنم من ھم در این زندگی، این حق را دارم که روزھایی برای خودم باشم، بدون آن که نگران این باشم که خسته میشوی، که دخترھای خوشحال تر از الان ِ من دور و برت ھستند و دلم محکم باشد به اینکه یکی مرا ھر جور که باشم میخواهد. بگذار دلم قرص باشد به ھمیشگی بودنت جناب ِ جان... + نوشته شده در یکشنبه دوم مهر ۱۳۹۶ساعت 12:5ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 16:53

به خیالم هیچ فاحشه ایی از اول فاحشه نبوده است . به خیالم از اول ماجرا خواهان خوب زندگی کردن بوده ،از اول راه خواسته به هر قیمتی وفادار باشد و در بند خواستن های یک مرد .همین فاحشه ایی که امروز مورد اتهام جامعه قرار گرفته یک روزی و یک جایی میان های و هوی زمانه مردش را گم کرده تلاشش برای یافتن او همچنان بی نتیجه مانده اما همچنان خواسته که خوب زندگی کند در طی مسیر خوب زندگی کردنش آدمهای سر راهش را محکادامه مطلب

برچسب: تصمیم,نهایی, نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:30

مردها نمی توانند زن هایی که خودشان هستندو به خاطرحرف مردم زندگی نمی کنند را

با افتخار و لبخند ِ پیروزمندانه به دیگران معرفی کنند.

برچسب: دوباره,نوشت,محض,یاد,آوری, نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

راستش شبايی كه خيلی دلم مي گرفت به خودم می گفتم اگه الان كسی تو زندگيم بود، مجبور نبودم زانوهامو بغل كنم يا رو تختم بيفتم و پتو رو بكشم رو سرم و تنهايی بغض كنم! اولين بار كه وارد رابطه شدم وقتی يه شب غم تو وجودم دوييد، زودتر از هرشب گفتم «شب بخير» اما متوجه نشد. از صدام نفهميد. حس نكرد آدم هميشه نيستم و بغضی كه محكم قورت دادمو نديد .. فهميدم سهم ما آدمای احساساتی هميشه تنهاييه و اين تنهايی ربطی به بود و نبود آدمهای اطرافمون نداره! * بعدترها با خودم كنار اومدم، درك كردم كه عشق اولويت اول هيچ مردی نيست و ما زن ها بايد اينو بپذيريم! درك كردم كه ما زن های احساساتی مسكن های خوبی برای مردمون ميشادامه مطلب

برچسب: لطفا,نگیر, نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:04

چند سال پیش برای شرکت در جشنواره قصه گویی دنبال قصه میگشتم که بر خوردم به " هدیه خوبان " در مورد پادشاهی که عاشق هدیه گرفتن بود و انقدر هدیه گرفتن را دوست داشت که دستور داده بود سالی دوبار برایش جشن تولد بگیرند!!!!! همانجا بود که آرزو کردم کاش من هم پادشاه بودم و می توانستم همچین قانونی را اعمال کنم . اما متاسفانه بیشتر سالهای زندگیم دوستان و نزدیکانم تولدم را یا فراموش کردند و یا شرایطش نبوده برای تبریک و هدیه خریدن و یا خیلی به یاد ماندنی نبود برایم در تمام این 34 تیر ماهی که از زندگی من میگذرد فقط 3بارش را خوب به خاطر دارم اولین بارش تولد هفادامه مطلب

برچسب: خاطره انگیز ترین آهنگ ها,خاطره انگیز ترین اهنگ های قدیمی,خاطره انگیز ترین آهنگ های خارجی,خاطره انگیز ترین اهنگ های ترکی,خاطره انگیز ترین اهنگها,خاطره انگیز ترین آهنگ,خاطره انگیز ترین بازی ها,خاطره انگیز ترین آهنگ های ابی,خاطره انگیز ترین بازی های کامپیوتر,خاطره انگیز ترین مداحی ها, نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 4:17

صفحه بندی